هر چیزی یه قیمتی داره و یه ارزشی
حالا بسته به ماهاست که چقدر یاد گرفته باشیم
که از نگاهمون به چیزا استفاده کنیم و
چقدر در حفظ چیزها مهارت پیدا کرده باشیم
مثلا همین دوست نقابدار من
بعضی وقتا احساس میکنم قیمتشو میدونم ولی ارزششو اصلا
واسه همینم خیلی وقتا که از دست هر چیزی عصبانی هستم
دق و دلی مو سرش خالی میکنم چون بی قیمتترین چیز دم دستمه
ولی آروم که میشم میفهمم ای بابا! این با ارزشترین چیزیه که دارم
راستش مس یه گنج واسم میمونه و من قدرشو ندارم
مثلا همین دیروز فهمیدم که چقدر ازش غافلم
سر تا پام خیس از رگبار ناگهانی حسادت شده بود
اصلا اخبار پیشگوییش نکرده بود خوب منم طبیعتاً چتر نداشتم!
رفتمو، باریدو، خیسم کرد مفصّل، انگاری گرفتار تسونامی شدم
اصلا نفهمیدم کی شروع شد کی تموم
دقیقا همون رگبار معروف بهاری که با حضور خورشید خانومم میباره
انگاری این ابرای سیاه یه ذره خجالت مجالت تو کتشون نمیره که بابا خورشید خانومی گفتن،آفتابی گفتن، ابری گفتن
راز بهار و نو شدنم تو همینه دیگه، زیباییشم به همین رگباراشه، راسیاتشو بخوای بدونی اگه این
رگبارا نباشه انگاری بهاری هم نیست
خلاصه دیروزم تو حالو هوای بهاری قلب منم یه رگباری زد که جاتون خالی
راستش دیروز از سرماش پریدم تو آتیش داغ شومینه ولی امروز
آره ، امروز! احساس میکنم که چقدر رهایی بموقع از اون حسّ دیوونه کننده
گلای قلبمو شکوفا تر و معطر تر کرده
حتما از خودت میپرسی حالا این وسعت دوست نقابدارم چی کاره بوده
دندون رو جیگرت نیگه داری گفتم
ماجرا از این قرار بود که:
....
...
(ادامه دارد)
مریم داوری فر......سّر الخفی/سفند۸۹