اگر به مرحلهٔ ندیدن رسیدی آنگاه چون کوهی استواری که سنگت در دست نبی خدا به رمی جمرات میرود

 .

نازنینانی که پیام های اعتراضی فراوان جهت کلیپ حرمسراهای شاهانه ارسال فرموده اید باید بدانید‌ که اینها حقایق زندگی انسانهاست که متأسفانه انسانهای ظاهر ساز و دنیوی در همهٔ اعصار به آن پرداخته‌ا‌ند؛ این هوس رانان هر روز در شکلی‌ ظهور کرده اند، روزی در شکل شاه، روزی در شکل مغ، روزی در شکل خاخام، روزی در شکل کشیش، روزی در شکل آیت‌الله، روزی در شکل پیر روزی در شکل شحنه ، روزی در شکل مقام کشوری و غیره و غیره. اینها نظر حقیره نیست و برای تمام این مثال‌ها میتوانید شاهدی تاریخی‌ بیابید.

پس اگر می‌خواهید انسانی‌ رها باشید باید از تعصب‌هایتان دست بردارید و حقایق را ببینید تا باورتان شود که شما خود حاکم اندیشه‌هایتان هستید. وقتی‌ خودتان را یافتید آنگاه ، دیگران به شما با نگاه فردی حلقه به گوش نمی‌ نگرند که مجاب به اطاعت کور کورانه است.شما باید بیاموزید که احترام به خودتان و پاکی سرشت هایتان ارجح است بر هر لقب و منصبی که ساختهٔ‌ ذهن بشریست.

و اما شما عزیزانی که به عریانی این تصاویر اعتراض کردید ، به اعتقاد حقیره شما بهتر است که مشکل خودتان را حل کنید، این کلیپ مملو از حقایق تاریخی‌ است و تصاویری زیباتر از عریانی زنان دارد حال اگر شما جذب پوچی ها شده اید مشکل کلیپ نیست، بلکه مشکل چشمان بی‌ کنترل شما و مردمان تربیت نشده یه آن است. که هر فردی مسول جوارح خود است. شما اگر به دلیل ناتوانی در کنترل خودتان، دیگری را مجبور به تحمل چیزی بکنید، گناهکار محسوب میشوید .چون هیچ انسانی‌ اجازه ضایع کردن "حق آزادی در انتخاب یا به اصطلاح دینی حق مردم" را به هیچ وجهی ندارد.ضمن اینکه ثمرهٔ چنین کاری چیزی مگر پرورش "ریا و تزویر" در دیگران نخواهد بود که این خود گناهی‌ کبیره است. هنر در این نیست که دیگران را آزار دهیم و مجبور به پذیرش چیزی کنیم که به آن ایمان ندارند فقط به این دلیل که ما میخواهیم چشمان و هوس‌های سرکشمان کنترل نشود و یا شاید قادر به کنترل آن نیستیم. فقط تصوّر می‌کنیم اگر در محیط فساد آفرین نباشیم پاکیم و رسته.زهی خیال باطل!!!!!!!!!! این دروغی بزرگ است که به خود میگوئیم. کسی‌ رسته است که مرکب جسم را به تمامی‌ و با همهٔ حواسش در کنترل داشته باشد. در کلیپ زیر شما افرادی عریان می‌بینید که خالق تابلوهای هفت گانه قدرت عشق به صورت زنده اند ولی‌ حاضران به تنها چیزی که توجه نمیکنند عریانی افراد است، همانگونه که لئوناردو داوینچی‌‌ها و میکل آنژ‌ها و رافائل‌ها با خلق آثارشان خواستند به بشر لزوم کنترل خود را بیاموزند. اگر به مرحلهٔ ندیدن رسیدی آنگاه چون کوهی استواری که سنگت در دست نبی خدا به رمی جمرات میرود .

مریم داوری فر.......سّر الخفی / تابستان ۹۰

http://www.youtube.com/watch?v=cxsTatMbC3Y

 

http://vimeo.com/27949634

می‌توان یک عمر در سرمای خاک تن نشست

می‌توان یک عمر در سرمای خاک تن نشست

می‌توان یک عمر در پیچ‌و خم سودای مردم،

اندر این پلک جهان خفتید و دم بربست؛

می‌ توان پشتی‌ به پهنای همه عالم تدارک دید

می‌ توان مردم بر آن بنشاند و بر گرده کشید

می‌ توان و می‌توان و می‌توان هیچش ندید

می‌توان بارِ کلاغان را به پای باز شاهی‌ بست

می‌ توان تاج عزیزی را به پولادِ حضیضی کوفت

می‌ توان در سردی تاریک تن ، خون بلا نوشید

می‌ توان در انتظار ذوب سنگ دل

سری بر سینهٔ‌‌ گور لحد کوبید

مجموعه‌ها از مریم داوری فر..........سّر الخفی / تابستان ۹۰

" در کار گلاب و گل حکم ازلي اين بود __کاين شاهد بازاري وآن پرده نشين باشد "

" در کار گلاب و گل حکم ازلي اين بود __کاين شاهد بازاري وآن پرده نشين باشد "
... اگر مراحل گلاب گیری را دیده باشید ، تا گٔل در پرده دیگ قرار نگیرد و حرارت نبیند، تبدیل به گلاب نمی‌شود.بنابر این ، هر چه زیبا باشی‌ و در دسترس فرقی‌ نمیکند ، در نهایت ، باید که در پرده آبدیده شوی تا گلابی ناب در دست طالبان گردی.و آنچه که در بازار عرضه می گردد و هنر عرضه گری جاودان دارد ، گٔل نیست بلکه گلاب است و کسی‌ شاهد است که هنر عرضه گری ابدی را یافته باشد. هنری که گٔل با عمر کوتاهش نمی‌تواند به کمال ارائه دهد ، ولی‌ با آبدیده شدن در صورت گلاب عرضه میگردد ، هنری که انسانها نیز باید پیدا کنند تا بتوانند در صورتِ الهی عرضه شوند...ما در بازار هم گٔل فروش داریم هم گلاب فروش. شاهد یعنی‌ آن که نظاره گر است بر دیگری، بنابر این شما فکر می‌‌کنید در بازار، گٔل به نظارهٔ گلاب می‌‌نشیند یا گلاب به نظارهٔ گٔل؟ گٔل را در هر دستی‌ می‌‌توانید ببینید ولی‌ گلاب تنها در دستان مخصوصی که آشنای آن هستند جای می‌‌گیرد، و کاربری مخصوصی هم دارد مثل گٔل در هر دستی‌ با هدف یا بی‌ هدف قرار نمیگیرد لذا گلاب شاهدی است که بر گٔل نظاره گر است. شاهد در معنای دیگرش به معنی‌ برگزیده شده‌ای برای ادای شهادت است، آیا گٔل می‌‌تواند وصف حال گلاب را بکند؟ ولی‌ گلاب به سادگی‌ از روز ازلی کهِ ِ گل بوده تا غنچه و گٔل شدنش و گلاب گشتنش و تا ابدش را می‌‌تواند شهادت دهد.....

یا حق

از کتاب "شاهد و مشهود" اثر مریم داوری فر........سّر الخفی / شهریور

ای که یک عمر نوشتی‌ : "یار شمع بود پروانه"

ای که یک عمر نوشتی‌ : "یار شمع بود پروانه"

چرا؟ نازنین عنقا ی ما، نشسته غمین ، در این خانه

ای که یک عمر نوشتی‌ : "یار شمع بود پروانه"

لیک، ندانستی که دشمنِ سبک بالیش بود، در خانه؟

نگر که چگونه یک عمر نهادیم به تن، خشت به خشت

تا که کردیم امارتی به ظهور، چو باغ بهشت

لیک، ناگاه، نواخته شود، به چنگ در آآا

که، در آآا و سرت بکوب به خشت سرا

بال پروانه، نسیبِ آتش شمع است

سر ما نیز ، به شرّ این تنِ خشت

پس بیا، بزن تو عاشقانه، زخمه به ساز

تا بیابی نجات زین تن ناساز

مریم داوری فر.....سّر الخفی / شهریور ۹۰

ای که یک عمر نوشتی‌ : "یار شمع بود پروانه"

ای که یک عمر نوشتی‌ : "یار شمع بود پروانه"

چرا؟ نازنین عنقا ی ما، نشسته غمین ، در این خانه

ای که یک عمر نوشتی‌ : "یار شمع بود پروانه"

لیک، ندانستی که دشمنِ سبک بالیش بود، در خانه؟

نگر که چگونه یک عمر نهادیم به تن، خشت به خشت

تا که کردیم امارتی به ظهور، چو باغ بهشت

لیک، ناگاه، نواخته شود، به چنگ در آآا

که، در آآا و سرت بکوب به خشت سرا

بال پروانه، نسیبِ آتش شمع است

سر ما نیز ، به شرّ این تنِ خشت

پس بیا، بزن تو عاشقانه، زخمه به ساز

تا بیابی نجات زین تن ناساز

مریم داوری فر.....سّر الخفی / شهریور ۹۰

چون هلال ابروانت رخ نمود

 

چون هلال ابروانت رخ نمود

رعشه‌ها افتاد بر جان، در سجود

نعره‌ها برخاست از نایِ وجود

لحظه‌ها خاموش و دنیا بی‌ خروش

چون هلالِ ابروانت رخ نمود

تک تک سلول عالم لب گشود

قدسیانِ عرش پاا کوبان شدند

خاکیان فرش عقل افشان شدند

آن یکی‌ گفتا که‌ای "هو" حق زدی

وین یکی‌ گفتا که "حق" بر دم زدی

گشت جام می پر و جانانه مست

نیست باقی‌ خانه‌ای بی‌ جان مست

شهر مستان شهر پاکوبان بود

شهر دست افشانی رندان بود

در ته شهر است شحنه در کمین

تا برد باز سعادت از جبین

دست و پا کوبان بمان در مستی ات

تا ندزدد شحنه راز هستی‌ ات.

عید بر همهٔ عشاق مبارک باد!

از "منظومهٔ هلال" اثر مریم داوری فر.........سر الخفی / شهریور ۹۰

بار الها!

بار الها!

فرمودی:"اندکی‌ عاشقانه تر زیر باران رحمتم صبوری کن، ابر را بوسیده‌ام تا بوسه‌ بارانت کند"

ای صابر!

تو نیز، لختی بی‌ تابی‌ام را تاب آور تا بخارِ خونِ جاریِ عشق، در واپسین لحظاتِ پروازِ ققنوسِ وجود ، لبانت را لمس کند و نوایت را به گلوگاهم برساند ، آنگاه ، همنوا و همنفس ، پژواک صدای عشقمان را در عرش خدائی ات ، به زیبایی‌ نغمه "فتبارک الله احسن الخالقین" طنین انداز ساز و در این فنا سرِ جوز عشق را نیز، به ادای خون بهایم، بپران تا آخرین قربانی وحدانیتت باشد.

کتاب "حق نامه" فصل "نمازها و نیازها" اثر مریم داوری فر....سّر الخفی / شهریور ۹۰

سّر الوجود

نازنینانم، عزیز آدم نشنید بلکه دید، او خود تجلیگر صفات شد. اشتباه نفرمائید ، کسی‌ میتواند رها از من و توئی باشد که خودش عین صفات شده باشد نه گوش صفات، هیچگاه گوش قادر نیست که سر زلف نگاه دارد، سر زلف را ریشه نگاه میدارد نه گوش و نه باد‌های گذاران و پر غبار. می‌‌بینید نازنینانم، چقدر ساده است و ما در پیچ وا‌ پیچِ کلماتی‌ که معنی آن ها را گم کرده ایم، چقدر خودمان را به بیراهه میکشانیم؟!...سّر وجود، یافتن گوشی برای شنیدن صفات نیست که این تنها نهادن گامی‌ در مسیر است، بلکه عین صفات گشتن است و عین وجود بودن. که این همان حقیقت عرضه شدن و به بار نشستن و سّر الوجود است.

مریم داوری فر....سّر الخفی / مرداد

آیا تا کنون به شب قدر ات اندیشیده ای ؟

آیا تا کنون به شب قدر ات اندیشیده ای ؟

شبی که دستان به خون آلودهٔ موسی‌ ، ید بیضا شد،

شبی که فرزند روح القدس به انسان آموخت که تا کجا، تنها با تکیه بر صلیب جهالت می‌توان پیش رفت .

شبی که امین مکّه را در بستر مرگ شلاق زدند تا ثابت شود که چگونه، مهر بر قلب خوردگان ، فردا روزی، به نام دین، سرگین شتر را به تبرک برده و سوداگری دینی را آغاز میکنند.

شبی که تیغ جهالتها بر فرق اسرار ناطق فرود میاید تا حجّت‌ها بر بشریت تمام شود.

شبی که لطف رحمانی به رحیمی مبدّل و به کمال عرضه میگردد بر قابلان وصول.

شبی که گناهان به نیکیها تبدیل و سینهٔ‌‌ عاشق گشاده میشود تا ببیند و بشنود و بسوزد و بسوزاند.

شبی که نور در نور است و فنای قبل از گور.

و آن نیست مگر شب قدرِ تو که با امید ،زخمها را تحمل کردی و با تهمت های ناا اهلان زمین، از پای در نیامدی و محکم، بر عشق ماندی تا" نوری فوق نور" گردی.

از کتاب اسرار شب قدر اثر مریم داوری فر....سّر الخفی / ۲۷ امرداد ۱۳۹۰

عطر حضور در شرم قصور

...روز هاست که عطر کشکول عنبر افشان سرسرایت هوش از سر و تاب از دل برده است...عطر حضور در شرم قصور ، ترجمانیست از بخشش نور که همه اوست ...‌ای سبب ساز توانی‌ بخش تا وارث این خون پاک ، پاکی به ارث برده را به کمال عرضه کند نه فقط به جمال...روز هاست که زمزمهٔ یار به خاک سپرده شده در چلّه گاهت بی‌ وقفه نجوای گوش است که می‌خواند و مینویسد و میسوزد و میسوزاند...روز هاست که دم از بازدم بر نمیاید در دلتنگی سردی خاک بی‌ رحم .....

مریم داوری فر ..... سّر الخفی/ شنبه ۱ مرداد ۱۳۹۰