چون هلال ابروانت رخ نمود

رعشه‌ها افتاد بر جان، در سجود

نعره‌ها برخاست از نایِ وجود

لحظه‌ها خاموش و دنیا بی‌ خروش

چون هلالِ ابروانت رخ نمود

تک تک سلول عالم لب گشود

قدسیانِ عرش پاا کوبان شدند

خاکیان فرش عقل افشان شدند

آن یکی‌ گفتا که‌ای "هو" حق زدی

وین یکی‌ گفتا که "حق" بر دم زدی

گشت جام می پر و جانانه مست

نیست باقی‌ خانه‌ای بی‌ جان مست

شهر مستان شهر پاکوبان بود

شهر دست افشانی رندان بود

در ته شهر است شحنه در کمین

تا برد باز سعادت از جبین

دست و پا کوبان بمان در مستی ات

تا ندزدد شحنه راز هستی‌ ات.

عید بر همهٔ عشاق مبارک باد!

از "منظومهٔ هلال" اثر مریم داوری فر.........سر الخفی / شهریور ۹۰