سری داستانهای گفتگو با دوست نقابدار (قسمت ۳)

سری داستانهای گفتگو با دوست نقابدار (قسمت ۳)

این دله یا "خندق بلا" ؟

راستش مثل همیشه وقتی‌ اومد خونه اول پرید سر یخچال تا کلّهم هر چی‌ هست بریزه تو "شکم" که چه عرض کنم مامان بزرگش که اسمشو گذاشته بود خندق بلا.

عجیب این بود که اون روز در یخچالو باز کرد ولی‌ از توش هیچی‌ بر نداشت انگار خندق بلاش به قول امروزیا لاک کرده بود. رفت بره رو تختش دراز بکشه که چشمش به آینش افتاد، همون محرم اسرارش که همیشه اونو بی‌ نقابش بهش نشون میداد ولی‌ جالب این بود که خودش بی‌ نقابش هیچی به جز یه شیشه نبود اینه دیگه یکی‌ نقاب به جلوی صورتش می‌زنه یکی‌ به پشت صورتش. تو ترجیح میدی جزو کدوم دسته باشی‌؟

من که دومی‌ رو ترجیح میدم چون هر وقت برش دارم حد اقل به شفافی شیشه میرسم که بیرنگی و پاکیم باعث شه که خیلی‌‌ها نبیننم  در حالی‌ که هستم فقط بدیش اینه که بعضی‌ وقتا آدما با سر میان توم یا قصد شکستنمو می‌کنن پس باید برای شیشه شدن اول یه جایگاه امنو امونی رو پیدا کنم بعد آرزوی شیشه شدن بکنم.مگه نه! تو موافق نیستی‌؟

اون روز اون بی‌چاره قلبش شده بود خندق بلا ش. آخه میدونی‌، برای دومین مرتبه تو زندگیش تصمیم گرفته بود تا بره و جواب اون همه ابراز عشقی‌ رو که هفتهٔ قبلش بهش شده بود را بده و برای همیشه در کنارش باشه ولی‌ یکهو دقیقا ۷ روز بعد ،یه پیک باد پا خبر میاره  که "اشغال عوضی‌ ...."

خشکت زد نه ! اون بیچاره‌را بگو که چه حالی‌ شد. اونی که از ادب و احترام هیچی‌ کم نداشت حتا برای دشمنش و کسایی‌ که می‌دونست ذاتشون چیه. قلبش خیلی‌ صاف و شفّاف بود. اینو خودش نمیگفت کافی‌ بود فقط یه نگاه بهش مینداختی اونوقت تا آخرش می‌رفتی انقدر بی‌ شیله پیله بود که مثل یه راه صاف و بی‌ پستی بلندی از همون اولش ته جاده رو میدیدی.

بیچاره هیچوقت نفهمید که چرا بهش بی‌ احترامی شد فقط خوند: " من یه بابایی رو دوست دارم فهمیدی؟" دیگه برو بمیر!

اونم رفت و مرد. روزا به سختی گذشت. انگار هر روز سالها بود فقط تو این فکر که ماجرا‌ چی‌ بود؟ چی‌ شد؟ چرا؟ اون که ۷ روز پیشش ابراز عشق خدایی میکرد! همش دروغ بود؟ یا فقط حرف بود؟ حرفشو با یکی‌ میزد دلشو به یکی‌ دیگه داده بود یا حرفشو با یکی‌ دیگه میزد و دلش با یکی‌ دیگه بود؟ای بابا آینه مگه فرقی‌ هم میکنه. هر چی‌ بود یه ۱۰۰ سالی‌ شد که آتیشش یه ذره فروکش کنه. ولی‌،  خاموش! هرگز!

اون روز رفت خوب به آینه‌اش نگاه کرد. یه دنیا حرف داشت بزنه ولی‌ کلمه کم میاورد. دلش شکسته بود نه به دلیل اینکه کسی‌ می‌خواست برای خودش تصمیم بگیره، نه! اون دلش شکسته بود که چرا بی‌احترامی؟ چرا بی‌ ادبی‌! یعنی‌ اون اینقدر بی‌ارزش بود که حتا حرمت کلام‌ام حقش نبود؟ چرا تا این حد تو همهٔ این سالا باید باهاش بازی میشد ؟ چرا؟

میدونی آینه تقصیر خودمه! از همون روز اول هزار بار دیدی که مرد حرفه نه عمل ، دیدی که دنبال اسباب بازی میگرده تا مثل بچه‌ها سرشو گرم کنه و تنها نباشه، چرا آلودش شدی ؟ چرا عشق زیباتو بهش تقدیم کردی چرا باورش کردی؟ چرا نخواستی قبول کنی‌ که این "دل" یه دل با ارزشه نه خندقه بلا که هر مدعی عشقی‌ رو توش بپذیری؟

ولی‌ میدونی‌ اون هنوزم باورش نمی‌شه که طرفش با اونا همه صداقتی که از خودش نشون میداد یه بابای دیگه‌ای رو پیدا کرده باشه نمیدونه چرا همش قلبش بهش میگه باور نکن اون راستشو نگفته  کارش یه جای دیگه گیر داره...

میبینی‌ آینه همیشه همینطوری یه تا میاد بشه می‌شه ولی‌ نه درست بلکه خراب و خراب تر...

....

...  کاش این دفعه تو اینجا بودی و با آینه حرف میزدی تا تو رو هم میشنید...

...(ادامه دارد)

گفتگو با دوست نقابدار اثر مریم داوری فر......سّر الخفی/فروردین ۹۰

ای عشق!

 

یا هو! در حالیکه از تو آمده ایم و به تو باز میگردیم چگونه راه گم کرده ایم؟  ای توبه آموز، باز شنیدیم فرمانت را از فرود گلبانگ قاف عنقا یت‌ که از گلوگاه اعصار فریاد برمی‌ آورد:‌ای انسان خواهان پرواز، توبه آموزی  را از "تو" بودن بیاموز. در خویش نظر کن تا به راز "انا لله و انا الیه راجعون قبل الموت" پی‌ ببری.

ای دوست! معشوقه ات با تو سخن می‌گوید یا عاشقت؟ ناز و نیاز برکن و فرمان "کن فیکن" صادر کن تا لبیک گویان و لرزان بار آغوش یابیم که شنیدیم "راجعون" پس فارغ از وجود بال آغوش بر تو گشوده ایم.

ای عشق! "آتشی در ما افروختی و ما را بدان سوختی." لطفی‌ فرما و صافی ای بخش تا صفای ابراهیمی این آتش را گلستانی سازد که گلهای آن چون باران رحمت بر تشنه لبان راهت ببارد و دمی آنان را نیز از حلاوت عطر عالم لاهوت پر کند تا سیراب و مست، مشتاقانه به سوی قلب این آتش بشتابند و به نور جاودانهٔ آن منوّر گردند.

حق نامهٔ دل‌ فصل نمازها و نیازها از مریم داوری فر.... سرّ الخفی/فروردین ۹۰