"آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم
"آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم
یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم"
عشق در سینه و ما بیخبران شهریم
محمل اندر گذر و دل به "خفی" میبندیم
مشت آب و گل این کوزه خاکی دیدیم
بر می ناب درونش به خطا خندیدیم
بیخبر ساقی تویی، ساغر تویی، در خانه ایم
ما همه می در خمیم و هم خراب از این می خمخانه ایم
لیک باقی در سراب ساقی بی گانه ایم
لیک باقی در سراب ساقی بی گانه ایم
سر بکش در چاه خود فریاد زن : "هی" ما حقیم
دستگیرت از درونت باز گوید: یا ربّ ام "هو" در زدیم
که ودود ایم منجی اصل وجودیم، بی حدودیم
که قدیمیم و جدیدیم و کریمیم، که اله این وجودیم
که حقیقیم و دقیقیم و عتیقیم و جدیدیم
که همان ذات حقیقیم ، که همان ذات حقیقیم
نازنینم گر تو خواهی سر کشی جام حقیقی
سر بکش بر چاه خود فریاد زن: بی غش دقیقیم
مریم داوری فر............سّر الخفی/ خرداد ۹۰
۰