پلک از مناجات بهاریه

ای اشک حرمت نگاه دار و بر گردهٔ این مردمان منشین چرا که تاب پرده داریت را نیاورند.‌ای پرده دار، اسرار نهان دار و ما را در پس پرده ات همچنان حافظ باش که اگر این پلک نباشد مردمان چه رسواگرند و سرکش .

از مناجات بهاریه اثر مریم داوری فر......سّر الخفی / خرداد ۹۰

چند نکتهٔ باریک تر ز مو:

چند نکتهٔ باریک تر ز مو:

چند نکتهٔ باریک تر ز مو اینجاست: ۱- آیا شما تا به حال دریای بی‌ کران را دیده‌اید؟یا فقط درگیر تصویر سازیها از آن هستید؟ آیا اگر اندیشه ٔ بیکرانی بیاید خود همین اندیشه محدودیت و پرده نیست؟ هر چیزی که در راه عشق ذهن را به انحراف کشاند پرده است و باید مثل درختی که نیاز به هرس دارد از ذهن پاک و هرس شود. ۲-کسی‌ که مرد راه است در راه عشق پاک و صادقانه که همان عشقی‌ است که عرفان از آن دم میزند باید سر از پا نشناسد و بی‌پروا به دل آن بزند . چگونه می‌توان کار مجنونی بر تخت ابراهیمی کرد؟ شما سرگذشت مجنون و ابراهیم ادهم را دوباره مررر کنید به این نکتهٔ باریکتر ز مو خواهید رسید. ۳-اگر در راهی‌ گام نهی بدون مقصد مشخص فقط پرسه‌های بی‌ثمر است و گمگشتگی. برای شناخت مقصد اول باید خود را کاملا شناخت آن وقت به راز آب در کوزه و ما گرد جهان میگردیم که رسیدید تازه مقصد را می‌‌یابید آن زمان است که تازه باید تبری در دست بگیرید و شروع به هرس کردن خود بکنید و منییت‌ها و شاخ و برگهای اضافه را بزنید تا اصل راه را پیدا کنید. می‌‌بینید نازنینم راه در عین نزدیکی‌ و ساده گی‌‌ چقدر پر خطر و دور است؟ هر چه در این دریای خودتان بیشتر فرو می‌روید بیشتر سیاه چاله می‌بینید. در آنجاست که تازه معنای دریای بیکرانی را میتوانید حس کنید. وقتی‌ منیّت‌های خودتان را هرس می‌کنید ، ضجّه‌های فراق از این منیّت ها شما را مغرور تر می‌کند ناگهان توهم می‌کنید که چیزی شدید! کسی‌ شدید! ولی‌ نه ، این آغاز یک پرده ٔ جدید موسیقی است که در کوک دیگری برایتان نواخته میشود تا مقصدی کاذب و سرابی نو پیش راهتان بسازد، و در اینجاست که تازه به راز "وز نیستان تا مرا ببریده اند ، وز نفیرم مرد و زن نالیده اند" پی‌ میبرید. دقیقا خطرهای راه اینجاست ، اینجاست که اگر این سیاه چاله غرقتان نکند ،یا شما را محو نوای خوش خودتان نسازد، باید بدانید‌ و هوشیار باشید که این اخرینشش نبوده است...باورتان نمی‌شود قصهٔ موسی‌ و خضر را دوباره مرور کنید./.

کشکول روز از مریم داوری فر......سّر الخفی / بهار ۹۰

تصاویر زیباسازی وبلاگ

"سهل شیریست که صفها بشکند

"سهل شیریست که صفها بشکند

شیر آن است آن که خود را بشکند"

آن که رفت و ضجهٔ عشقی‌ زد و بینا بشد

عیسی مریم بدید و چشم کور ش وا بشد

گشت بینا تا که بیند دار عیسی بر کمر؟؟؟

یا کند فریاد با اغیار او "هل من نظر"؟؟؟

یا که آن ملجم که کوبیدش به فرق مرتضی

مر نمیبردش ز سهم قوت روزش از ولا؟؟؟

پس چرا بردند آنها بهره‌ها وندر خفا

خنجری گشتند بر فرق حضور هر صفا؟؟؟

من شنیدم راز این درد گلو گیر زمان

گفت عنقا در فراز قاف مأوا ی حقان

گشت حجّت بر همه آخر تمام

کوو حق است و می‌کند ثابت به ما راز نهان

آینه است و می‌‌نماید مر مرا روی نهان

مینویسد دار پسِ پیشانیم راز خزان

چون سراید ساز ناکوک درون سینهٔ‌‌ هر ناکسان؟؟؟

" سهل شیریست که صفها بشکند

شیر آن است که خود را بشکند"

کتاب سروده‌ها اثر مریم داوری فر.......سّر الخفی/ خرداد ۹۰

تصاویر زیباسازی وبلاگ

"آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم

 

"آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم

"آب در کوزه و ما تشنه لبان میگردیم

یار در خانه و ما گرد جهان میگردیم"

عشق در سینه و ما بیخبران شهریم

محمل اندر گذر و دل به "خفی" می‌بندیم

مشت آب و گل این کوزه خاکی دیدیم

بر می ناب درونش به خطا خندیدیم

بی‌خبر ساقی‌ تویی‌، ساغر تویی‌، در خانه ایم

ما همه می در خمیم و هم خراب از این می خمخانه ایم

لیک باقی‌ در سراب ساقی بی‌ گانه ایم

لیک باقی‌ در سراب ساقی بی‌ گانه ایم

سر بکش در چاه خود فریاد زن : "هی‌" ما حقیم

دستگیرت از درونت باز گوید: یا ربّ ام "هو" در زدیم

که ودود ایم منجی اصل وجودیم، بی‌ حدودیم

که قدیمیم و جدیدیم و کریمیم، که اله این وجودیم

که حقیقیم و دقیقیم و عتیقیم و جدیدیم

که همان ذات حقیقیم ، که همان ذات حقیقیم

نازنینم گر تو خواهی‌ سر کشی‌ جام حقیقی‌

سر بکش بر چاه خود فریاد زن: بی‌ غش دقیقیم

مریم داوری فر............سّر الخفی/ خرداد ۹۰

۰

میدونید نازنینای من دل با ممارست آبدیده می‌شه بعضی‌ از بزرگان طریق معتقدند با عشقهای خاکی آغاز می‌شه

میدونید نازنینای من دل با ممارست آبدیده می‌شه بعضی‌ از بزرگان طریق معتقدند با عشقهای خاکی آغاز می‌شه ولی‌ برخی‌ معتقدند که با این رفتار دل هرزه گرد می‌شه و "آهنی"، نه "آهنین" و نه آبدیده، دل آبدیده آهنین می‌شه اول واسه خود آدم آخرم واسهٔ خود آدم. خود آدم دیگه خیلی‌ محل هوسای دلش نمیزاره چون یه جورایی سپر دفاعیش محکم تر شده ولی‌ وای به روزی که یهو این دل بشه یه "کوره" ، اون وقته که آتیش واقعیٔ عشق و میفهمی و توش ذوب میشی‌ دیگه نه آهنی میمونه نه دلی‌ نه تو نه ..... میشی‌ مثل یه شمع که تا کاملا آب نشه دست از سرش بر نمیدارن. آره گٔل‌های من آبدیده و آهنی واسهٔ کسی‌ نمیشیم فقط واسهٔ خودمون و خودمون.

کتاب رموز طریق اثر مریم داوری فر............سّر الخفی/ خرداد

تصاویر زیباسازی وبلاگ